یه سفر کوچولو
هفته پیش با بابایی و مامان جون اینا 3 روز رفتیم آباده خونه ی خاله رقیه و خاله مرضیه خیلی هم خوش گذشت و تو هم حسابی مشغول بودی و بازی میکردی واسه خودت آزاد بودی و هر کاری که دلت خواست انجام دادی البته هر کاری منظور انگور نشسته از درخت میچیدی و میخوردی کلی هم کیف میکردی
ومامانم کلی حرص میخورد
توی حیاط خاله مرضیه خاک بازی و با ملاقه از تو قابلمه آب خوردن
تو حیاط خاله رقیه هم آب بازی و تاب تاب عباسی و ....
اینم بعضی از اسناد:
با مامان جون و بابا جون رفتیم باغ بابا بزرگ به قول شما آگا(آقا)



قربونت بشم که داری واسه مامان توضیح میدی من میگم علی میوه نخور نشسته رویش مگس نشسته اول بشور با دقت بعدش بخور با لذت
تو هم داری یه چیزایی میگی که مامان از درکش عاجزه
شرمنده
اینجا هم که مشغول آب خوردن به این شیوه ای

همیشه وقتی میریم یه جایی پسرم اینجوریه عمش گفته که ازش عکس بگیریم که"علی همیشه بطری شیر به دسته"



یه سفر کوچولو 


